بوردن: به کسی نشون نده، اونا التماست می کنن، چاپلوسیت رو می کنن تا راز حقّه تو بهشون بگی اما همین که بهشون بگی تمومه … دیگه براشون ارزشی نداری.
***
اولویا: چه دلیلی داره به من اعتماد کنه؟
انجیر: چون تو قراره حقیقتو بهش بگی.
***
بوردن: رازها زندگی من هستند.
***
انجیر: هیچ کس به مرد داخل جعبه، مردی که ناپدید شده اهمیت نمی ده!
***
بوردن: فداکاری … این هزینه یه حقّه خوبه!
***
تسلا: اولین بار که دنیا رو تغییر دادم به عنوان یه شخص رویا گرا از من تقدیر کردن، بار دوم مودبانه ازم خواستن که بازنشسته بشم، جامعه هر بار فقط یه تغییر رو تحمل می کنه.
***
تسلا: تنها موانعی که جلوی راه پیشرفت های علمی وجود داره موانعیه که توسط جامعه تحمیل می شه.
***
بوردن: تو نصف دنیا رو گشتی و پول زیادی خرج کردی، کارای وحشتناکی کردی، واقعا وحشتناک رابرت و همه برای هیچ.
***
تسلا: هیچی غیر ممکن نیست آقای انجیر، اون چیزی که می خواهی فقط گرونه!
***
کاتر: هر حقّه جادوی سه بخش یا عمل داره:
قسمت اول تعهد نام داره، شعبده باز یه چیز معمولی به شما نشون می ده، مثل
یه دسته ورق، یه پرنده یا یه انسان. اینو به شما نشون می ده و ممکنه بخواد
بررسیش کنید تا ببینید واقعیه، دستکاری نشده و طبیعیه، اگرچه احتمالا حقیقت
چیز دیگه ایه.
قسمت دوم تبدیل نام داره، شعبده باز با اون چیز معمولی کار غیر معمولی می
کنه. حالا شما دنبال راز هستید اما اونو پیدا نمی کنید، چون واقعا دنبالش
نیستید، شما واقعا نمی خواهید از راز سر دربیارید. می خواهید فریب بخورید.
با این حال هنوز کف نمی زنید چون غیب شدن براتون کافی نیست، چون باید اونو
برگردونید، برای همین هر حقّه ای یه بخش سوم داره که سخت ترین قسمت اونه،
بخشی که ما بهش حیثیت می گیم.
***
بوردن: همه چی درست می شه چون تو رو خیلی دوست دارم.
سارا: دوباره بگو
بوردن: دوستت دارم
سارا:نه امروز!
بوردن: منظورت چیه؟
سارا: چون بعضی روزا اینجوری نیست. شاید امروز بیشتر عاشق جادو باشی، خیلی دوست دارم فرقشونو تشخیص بدم …
– باب اسفنجی: من زشت و مغرورم.
– باب اسفنجی: اگر تو خودتا قبول داشته باشی و کمی حقه بازی کنی همه ی رویاها به حقیقت تبدیل می شن.
– باب اسفنجی به آقای کرابز: این شرم آورترین چیزیه که تا به حال دیدید؟
– باب اسفنجی به پاتریک: من هیچ چیز متفاوتی در تو نمی بینم! اوه خدای من تو یک سیبل داری.
– باب اسفنجی: می دونی من احساس می کنم که بهتر شدم اما یادم نمیاد که اصلا چرا ناراحت بودم!
– پاتریک : من سال هاست بیدار میشم , میخورم , میخوابم , حس میکنم به استراحت نیاز دارم .
– پاتریک : باب دوباره اومدم یخچالتو قرض بگیرم .
باب : مگه یخچال خودت چشه؟
پاتریک : هیچی فقط خالیه :)
باب اسفنجی : امروز چه روزیه؟؟
پاتریک: امروز.
باب اسفنجی: اوووه، روز مورد علاقم !!!!!!
******
– پلانکتون: این دلقک (پاتریک) دقیقا چه فایده ای برای تیممون داره؟
باب اسفنجی: وفاداره پلانکتون. مگه نه پاتریک؟
پاتریک: آره
باب اسفنجی رو گیر آوردم.بیاین اینجاست!
– باب اسفنجی: الان توی چه سالی هستیم؟
پاتریک: سه شنبه ست
– باب اسفنجی: وای عجب عموی خوبی داری میشه بگی دیگه چی میگفت
پاتریک: نمیدونم چون اصلا من عمویی ندارم
– ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﯽ : ﭘﺎﺗﺮﯾﮏ ﺻﺪﺍﻡ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯼ؟
ﭘﺎﺗﺮﯾﮏ : ﻧﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺎﺭﯾﮑﻪ
– اختاپوس : ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻩ
– ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﯽ ﺑﻪ ﭘﺎﺗﺮﯾﮏ : ﻣﻦ ﺯﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺩﺭﺩﯼ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ !
ﭘﺎﺗﺮﯾﮏ : ﭼﺮﺍ ﺑﺪﺭﺩ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ، ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﯽ ﺑﻘﯿﻪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺣﺲ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ
– ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﯽ : ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟؟؟
ﭘﺎﺗﺮﯾﮏ : ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
آهن ربا که میگن براده های آهن رو از دل ماسه ها میاره بیرون و خالص میکنه همشونو یه جا جمع میکنه و بهشون اتحادشونو یاد میاره
آدم ربا را چرا اینجوری میگن
اصن ادم ربا باید به کسی بگن که حواس ادمو جمع کارهاش میکنه
حواس پراکندشو میاره یه جا
نشون میده اگه این تکه های پازل با هم باشن بهتر میتونن نتیجه بگیرن
سال 1378
احمد حلت و آزمندیان و مظاهری رو بورس بودن
فقط یه تعداد صحبتهای سخنرانان خارجی بدون روتوش و بدون ویراش میکردن تو حلق مردم
ملت هم چن هزار چن هزار میرفتن سر کارگاهشون
ولی نتیجه نمیگرفتن
حلت از اراده و موفقیت میگفت و خودش نمیتونس سیگار رو ترک کنه
ازمندیان هم از امریکا اومده بود ملتو پولدار کنه
انگار دوتا گل را مقایسه میکرد
نمیگفت محیط چقد تاثیر داره
نمیگفت رسانه چقد تاثیر داره
از التیام زخمهای روابط عاطفی میگفتن
ولی برای درمانش میگفتن چشاتونو ببندین و تصور کنید تصور بدون اعتقاد بدون زمینه بدون ابزار که جواب نمیده
یا محمود معظمی میگفت نفس حالا یوهاااااااااااااا
البته خوب پولی به جیب زدند مخصوصا محمود و دوره کوچیکنگ بیزینسی شون
همون چهار بیتی مولوی پست قبلی
خدایی دمت گرم
این دو بیتی به کل این 20 سال میارزید.
ای نسخه نامه الهی که تویی
و ای آیینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی