دلآراما نگارا چون تو هستی
همه چیزی که باید هست ما را
یارو تجریش یه تاکسی گرفت، گفت اقا سریع منو برسون پاکدشت !
پاکدشت از ماشین پیاده شد،
محکم زل زد تو چشمای خیابون
به کوه رنگ پریده!
ساکت بود
مثل چوب
نیم ساعتی گذشت ، سوار ماشین شد و گفت
اقا دمتگرم ، تیز برو تجریش دوباره ! فقط بی زحمت صدای ضبط ماشین رو کمتر کن ، سرم درد گرفت ، این حرفای قلمبه سلمبه چیه ؟!!!!
رفتم پیش مشاور، گفته روزی نیم ساعت پاکدشت گوش کن ، در مورد طبیعت ، ادمها...
خدا پدرت رو بیامرزه! هر روز صبح منو بیار اینجا یه نیم ساعتی پاکدشت گوش کنم !
راننده ، صدای پخش ماشین رو قطع کرد کلا بیخیال پادکست گوش دادن شد و گفت : چشم قربان ، شما امر کن ! فقط تو رو خدا کرایه رو چرب و چیلی بده !
یک لحظه به این شعر رسیدم
از شاهنامه فردوسی
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویت غَمیست
وزویت فزونی وزویت کَمیست/ شاهنامه فردوسی
فقط حس بچه دبستانی سال پنجم ابتدایی خوش آیندی بهم دست داد.
بوی کتاب تازه که بین بچه های کلاس پخش میشد و هر کدام می رفتیم تحویل میگرفتیم.
دنیا بع هیچ که به هیچ نیارزد
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
"بادبادکم کو"
ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺟﯿﻦ ﻛﻪ ﺍﺗﻮ ﻧﻤﺨﻮﺍﺩ! ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﻴﺮﻫﻨﻮ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﺍﺭ! ﺁﺳﺘﻴﻦ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﺎﻟﻮ! ﺟﻠﻮﺷﻢ ﻛﻪ ﺻﺎﻓﻪ! ﭘﺸﺘﺸﻢ ﻛﻪ الآﻥ ﻣﻴﺮﻡ ﺗﻮ ﺧﻂ ﻭﺍﺣﺪ ﻟﻢ ﻣﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﻮ ﺻﺎﻑ ﻣﻴﺸﻪ! ﻭﻭﻱ ﻣﻦ ﭼﻘﺪ ﺧﻮﺷﺘﯿﭙﻢ!