یه روز آنتوان چخوف ریشاشو میزنه،بهش میگن آنتوان چه گوگولی.
°
همه تو وبلاگهاشون دارند از گذشته های شیرین تعریف میکنند
از روزهای که سپری شد و باز نخواهد گشت
از انسانی که همه چیز میسازد ولی از ساخت خود عاجز است
همه دارند مینالند
من از صبح داشتم تو خیابونا میچرخیدم
مرکز شهر خلوت
دم غروب هم همینطور
ایستگاههای تاکسی خلوت
مغازه ها بدون مشتری
قبلنا ملت توی هم می لولیدند
اما امروز هیچی
پدر میگه موقع پا شدن سرش گیج میره
گفتمقرصات تمومو شده
گفت نه مصرف میکنم ولی مال دکتر عمومی است
زنگ زدم ب ارزو سراغ متخصص قلب گفت شنبه بعد ظهر هست بیا سفارشتونو بکنم برید پیشش
میگم پدر علاوه بر قرص پرهیز هم مهمه
ان شاالله شنبه خونه باش باهم میریم دکتر
مادر میگه چای تازه دم کردم چند تا بخور
میگم مادر من دوتا میخورم همیشه زیادیش اسرافه
هلو و خیار میاره میگم من ک میوه بخور نیستم دستت سلامت
غروب هم ابرا اومدند و باران پاییزی را اوردند
ولی ب حساب بارون نمیشه گذاشت
خیس کرد ولی تند نبود.
مثل مسافرای قطاری ک دارن دور میشن بشر هم هر روز هر روز داره از خودش خانواده اش دوستاش و خاطراتش دور میشه
که این دنیای عجوزه عروس هزار داماد همه را فریب داده و همه به نوعی در حال توجه به او هستند تا کامی بیابن
خاطرات خیلی عجیب هستند ،گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم، و گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم. ️❤️
قشنگترین هدیهای که میتونی به یه نفر بدی، زمانته! چون تو داری قسمتی از زندگیتو بهش میدی که دیگه نمیتونی برش گردونی.
جدی جدی
این دخترای بچه محصل دارن شماره میدن
یه کم دیگه پسرا همت کنن دخترا میان خواستگاری
زورتان را بزنید
همیشه شعبان
یه بار هم رمضان