گذشت دورانی که جذب اونی شیم که کم محلی میکنه الان دیگه هیشکی حوصله خودشم نداره.
.
در طی انگولک کردن های مکرر تو بلاگ اسکای گزینه ای بود از چت جی پی تی بپرس
منم یه سوالی ک از هوش مصنوعی های مشابه پرسیده بودم پرسیدم
جوابش :
بله. چیزی که در زبان روزمره «حس قربانی بودن» میگوییم، در روانشناسی یک تشخیص رسمی واحد نیست؛ اما چند مفهوم علمی به آن نزدیکاند، مخصوصاً درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness)، احساس کنترل پایین، و بعضی الگوهای فکری و رفتاری مرتبط با آن.
نکته مهم این است که قربانی بودنِ واقعی با «ذهنیت قربانی» یکی نیست. ممکن است فرد واقعاً در شرایط ناعادلانه، سوءاستفادهگرانه یا خارج از کنترل خودش قرار گرفته باشد. مشکل زمانی ایجاد میشود که تجربههای واقعی گذشته تبدیل شوند به این باور کلی که: «هر کاری کنم فایده ندارد.»
۱. مغز چگونه به حس قربانی بودن میرسد؟
مدل معروف درماندگی آموختهشده میگوید اگر انسان بارها با شرایطی مواجه شود که احساس کند رفتارش هیچ تأثیری روی نتیجه ندارد، ممکن است بهتدریج یاد بگیرد که تلاش کردن بیفایده است. بعد حتی وقتی امکان تغییر ایجاد میشود، ممکن است کمتر اقدام کند. APA نیز درماندگی آموختهشده را به همین شکل تعریف میکند. �
دیکشنری APA +۱
مثلاً:
شکستهای مکرر → «من نمیتوانم» → تلاش کمتر → نتیجه ضعیفتر → «دیدی؟ نمیشود»
و این چرخه خودش را تقویت میکند.
اما علم امروز تصویر پیچیدهتری دارد. پژوهشهای جدید تأکید میکنند که مسئله فقط «ضعف شخص» نیست؛ تجربه واقعیِ غیرقابلکنترل بودن شرایط و نحوه برداشت فرد از رابطه بین عمل و نتیجه اهمیت زیادی دارد. �
دوآی آر +۱
۲. تفاوت «من قربانی شدهام» با «من قربانی هستم»
این تفاوت خیلی مهم است.
واقعیت:
«در فلان موقعیت با من ناعادلانه رفتار شد.»
این میتواند کاملاً درست باشد.
اما تبدیل آن به:
«برای من همیشه همین است.»
«دیگران همیشه مانع من هستند.»
«من شانسی ندارم.»
«من نمیتوانم چیزی را تغییر بدهم.»
یک مرحله دیگر است.
در روانشناسی، نحوه نسبت دادن علت اتفاقات اهمیت دارد. پژوهشهای مربوط به درماندگی آموختهشده نشان دادهاند که تفسیر فرد از شکست میتواند روی گستردگی و ماندگاری احساس درماندگی اثر بگذارد. �
انجمن مطالعه مسائل اجتماعی
مثلاً:
تفسیر محدود:
«این معامله را خراب کردم چون اطلاعات کافی نداشتم.»
در مقابل:
تفسیر کلی:
«من کلاً آدم بدشانسی هستم.»
اولی قابل حل است؛ دومی هویت فرد را هدف میگیرد.
۳. یکی از خطرناکترین نشانهها
این جمله:
«چه فایده؟»
اگر زیاد تکرار شود، باید جدی گرفته شود.
چون مسئله دیگر فقط ناراحتی نیست؛ فرد ممکن است قبل از اینکه کاری را امتحان کند، نتیجه را شکست فرض کند.
مثلاً:
«کار پیدا نمیشود.»
«مشتری پیدا نمیشود.»
«سرمایه ندارم.»
«سنم بالاست.»
«دیگران پارتی دارند.»
«من همیشه بدشانسم.»
هرکدام ممکن است بخشی از واقعیت داشته باشند.
اما اگر همه آنها در نهایت به یک نتیجه برسند:
«پس من هیچ کاری نمیتوانم بکنم.»
آنوقت احتمالاً با چرخه درماندگی روبهرو هستیم.
۴. راهحل علمی چیست؟
راهحل معمولاً این نیست که به خودت بگویی:
«مثبت فکر کن!»
این روش برای کسی که سالها شکست خورده، اغلب کافی نیست.
هدف مهمتر این است که احساس کنترل را از طریق عملهای کوچک و قابلاندازهگیری دوباره بسازی.
رویکردهای شناختی ـ رفتاری دقیقاً روی رابطه میان فکر، احساس و رفتار کار میکنند و فرد را به تغییر الگوهای ناکارآمد و تمرین مهارتهای مقابلهای هدایت میکنند. �
APA +۱
تمرین بسیار ساده
هر وقت گفتی:
«من قربانی شرایط هستم.»
سه سؤال بنویس:
۱. چه چیزی واقعاً خارج از کنترل من است؟
مثلاً:
وضعیت اقتصاد
رفتار مشتری
گذشته
تصمیم دیگران
۲. چه چیزی تا حدودی تحت کنترل من است؟
مثلاً:
تعداد تماسها
تعداد آگهیها
یادگیری
مذاکره
انتخاب معامله
مقدار ریسک
۳. کوچکترین کاری که امروز میتوانم انجام دهم چیست؟
مثلاً:
«امروز فقط با ۳ مشتری تماس میگیرم.»
نه ۳۰ نفر.
۵. من مراقب یک اشتباه مهم خواهم بود:
نباید مشکلات واقعی مالی را صرفاً به «ذهنیت قربانی» نسبت بدهیم.
نداشتن سرمایه، بازار نامناسب، پیدا نکردن مشتری، شرایط اقتصادی یا شکستهای قبلی میتوانند واقعاً وجود داشته باشند.
پس هدف این نیست که به خودت بگویی:
«همه مشکلات تقصیر خودم است.»
این هم میتواند مخرب باشد.
هدف این است:
«ممکن است بخش بزرگی از شرایط در اختیار من نباشد؛ اما باید دقیقاً مشخص کنم کدام قسمت هنوز در اختیار من است.»
این تفاوت بسیار بزرگی است.
۶. تمرین ۱۴ روزه «بازگرداندن کنترل»
هر شب فقط ۵ دقیقه.
یک کاغذ را به سه قسمت تقسیم کن:
اتفاق | خارج از کنترل من | تحت کنترل من
مثلاً:
مشتری جواب نداد
خارج: تصمیم مشتری
تحت کنترل: پیگیری، پیشنهاد بهتر، مشتری بعدی
معامله ضرر کرد
خارج: حرکت بازار
تحت کنترل: حد ضرر، اندازه معامله، انتخاب نقطه ورود
امروز پول درنیاوردم
خارج: نتیجه نهایی
تحت کنترل: تعداد اقدامهای درآمدزا
و مهمترین قسمت:
هر روز فقط یک «اقدام تحت کنترل» انجام بده.
حتی اگر بسیار کوچک باشد.
چون چیزی که باید دوباره ساخته شود، صرفاً اعتمادبهنفس نیست؛ تجربه واقعیِ «من اقدام کردم و اقدام من اثر داشت» است.
پژوهشهای جدید درباره درماندگی آموختهشده نیز بر مفهوم مقابل آن، یعنی یادگیری کنترلپذیری (learned controllability)، تأکید میکنند. �
Frontiers
و یک نکته آخر
اگر حس قربانی بودن همراه با بیانگیزگی شدید، ناامیدی مداوم، کنارهگیری از زندگی، اختلال جدی خواب یا اشتها، یا فکر آسیبزدن به خود باشد، بهتر است فقط به تمرینهای خودیاری اکتفا نشود و با روانشناس یا روانپزشک صحبت شود. «درماندگی» میتواند با مشکلاتی مثل افسردگی ارتباط داشته باشد، هرچند خودش بهتنهایی به معنی افسردگی نیست. �
PubMed
اگر بخواهی، میتوانیم �حس قربانی بودن را در زندگی خودت بهصورت کاملاً عملی کالبدشکافی کنیم: افکار، رفتارها، پول، کار، روابط و شکستهای گذشته را جدا کنیم و ببینیم کدام قسمت واقعاً خارج از کنترل توست و کدام قسمت را میشود دوباره به کنترل برگرداند.
شاید باورتون نشه...
بچه هایی که امسال وارد کلاس اول شدن ،همون بچه های دوران کرونا هستن
اینکه شیش ماهه دنبال یه دارویی باشند که حتی تو ناصر خسرو هم پیدا نمیشه، ولی آیفون ۱۸ پرومکس تو همه مغازهها هست، نشون میده وقتی پای سلامتی کسی در میان باشد کسی به تخمش هم نیست چه اتفاقی بیفتد
حالا اینا واقعن تو ایران کار میکنه بعیده!!!!!