مالک پاساژ علاءالدین درگذشت. کاش حداقل قبل از مرگش میگفت که چجوری این همه کاسبِ نجیب و حلالخور و درستکار رو زیر یه سقف جمع کرده بود.
بیشتر وقتها کلمات و اصوات عاحزند از اینکه حال و احساس ادمی را بیان کنند
نهایت کارایی کلمات نشانه تنفر یا دوستی است.
تو بعضی صحنه های فیلم دوربین شناور است و در هوا میگردد
هیچ صدایی به گوش نمی رسد
فقط تصاویر صامت روی صفحه نمایشگر می گذرند.
شنیدن این خبر چنین حسی در من داشت
پاساژی ک چندین طبقه و چندین چندین دهنه مغازه با میلیاردها تومن درامد روزانه برای صاحبش
نمیدونم اگر پایان خطی برای بشر نبود
تا کجا میرفت
چکارها میکرد
با اینکه همه میدانند زندگی انتهایی دارد
ولی حس میکنم برای تازیدن آنها هیچ وقت نه کم آوردند نه باور داشتند
چقد سکوت خوب است
فقط بنشینی و نظاره گر باشی
بیچاره کسانی ک علاوه بر رنج زندگی رنج های دیگری را صبح تا صبح روی شانه های خود حمل میکنند
از پیاده رو جلو بیمارستان در حال عبورم
داخل حیاط جلو جایی اتاق مانند سه چهار نفر ایستاده اند یکی در حال گریه است
مردی را لخت مادر زاد دراز کرده اند زیر پایشان
در همان عبور میکنم
و نمیدانم دیگر چه شد
ان لحظه پایان زندگی یکی بود که ارزوهای زیادش را به دنیا سپرد و راهی آن دنیا شد.
ان جنازه جزیی از ۹۹ درصد بود ک جامعه ۱ درصدی ازش بهره برده بودند تا ثروت و قدرتشان نمرود وار بیفزاید
دوس دارم مردم ازم متنفر باشن
چون میدونی حس واقعیشون رو میگن
ولی وقتی میگن دوستت دارم نمیدونی راست میگن یا دروغ
میتونید به راحتی هایپرگامی رو در کف جامعه حس کنید. زن ها 4% مرد ها رو میپسندند، مرد ها 80% زن ها رو. حالا آیا اون 4% میتونند با همه زن ها ازدواج کنند؟ نه. پس زن ها رو مثل دستمال کاغذی استفاده میکنن و میندازن کنار. نتیجه ای که این زن ها میگیرن چیه؟ اینکه مردا خائن و لاشین چون اون ۸۰ درصد دست اون ۴ درصد دست به دست میشن
بهترین نصیحت پدرانه رو صادق کامیاب میکنه که میگه:
«هر کس به اندازهای که برای ما ارزش قائل است، باید ذهن و دلمان را اشغال کند، نه به اندازهای که ما دوستش داریم.»
هر روز بخونیدش، هر روز.
شام ک سبک باشه تا ساعت ۳ نصف شب معده هضم را تموم میکنه و شکم خالی هم که خواب ندارد.
انسان برای هر چیزی ک وقت بذارد جزئ از زندگیش حساب میشه
فقط بعضی جاها اسامی متفاوتی بهش داده اند ک وقتی دوباره برگشت به اون لحظات به عقل و شعور خودش شک نکنه
توی تلگرام آورده روز تولد مخاطبها رو نشون میده
خواستم بهش تبریک بگم
فکر کردم یه هفته دیگر این کار من یادش میاد؟
حتی اگه یادآوری کنم شاید فراموش کرده باشد
گفتم بی خیال
مثل اینه برگردی ارشیو وبلاگ را بخونی
حتی خاطراتی ک نوشته شده اند بدرد نخور هستند ک هیچ اصلن یادت نمیاد مال خودت باشه
یکی میگفت نشسته بودم نوشته های مربوط به دوست دخترمو میخوندم حتی تاریخ ازدواج و اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بودند بعد نمیدونست این دختر خانم کی بوده
الان این موقع شب با کیبورد گوشی نمیشه زیاده از این نوشت
اصولا تایپ برای کامپیوتر هست و با گوشی باید مختصر بود.
هر چند زندگی در نت به یک دکمه حذف وابسته هست و بعدش همه کسانی ک بودند تمام
انگار تو خواب بودند
باز توی خواب میشه دید اوضاع رو چیزی ک زندگی اینترنتی فاقد ان است
پنجره باز بوده و هوا هوای پاییزی
صدام گرفته و گاهی سرفه میکنم
کاری هم نیست این موقع شب
خواب هم نمیاد
اینستا هم پریده
تلگرام همه کانالها خوابن
پاشم یه چیزی فراهم کنم بخورم
بلکه خوابم اومد